فریاد استخوان ها آواز شبانه ام شده
مرده ها هم گاهی راه می روند
مرده متحرک ، قدم به قدم ...
جاده ها اینجا تمامی ندارند
جا مانده ام
حصار می کشی مبادا آرام باشم .
من خودی هستم که در غبار رها شده ام
مرا نمی توانی به دار بکشی من خود به دارم
...آویزان. . .
مرگ را در چشمانم نمی بینی ؟!
مرگ می خواهم
مرگ
من هنوز نفس می کشم
هنوز راه میرم
هنوز می تونم ببینم
بشنوم
دل مرده ام رو با خودم هر جا که میرم به دوش میکشم . . .
مرگ تدریجی روحم رو که ذره ذره تاریک و تاریک تر میشه رو جلوی
چشمام می بینم .
دیگه جرقه ی سلولهای مغزم نمی تونن فاصله ی بین
سطرهای خالیه کاغذ رو پر کنن .
دیگه اشکی توی چشمم نمونده که باهاش برگهای خشک غمم رو به
آتیش بکشم و با گرمای شعله اش دلمو گرم کنم . . .
مدتهاست که منتظر پایان این کابوس و بیدار شدن از این خواب لعنتیم
کابوسی که سالهاست دارم می بینم . . .
رؤیایی که بیدار شدن ازش به قیمت زندگی تموم میشه
من هنوز راه میرم ...
می بینم ...
می شنوم ...
نفس می کشم ...
ولی زنده نیستم ...
خیلی وقته مرده ام ...
خیلی وقته . . . !

میخزم به هیچستان روح
جایی که کلمه از اعتبار می افتد
تنها،دلم برای دلت تنگ است...

قدیم تر ها خیال می کردم آدم ها اگر بیایند
" تنهایی ها " خودشان راهشان را کج می کنند ُ می روند
اما این روزها می دانم آدم ها بی خبر می آیند ُ بی هوا می روند
اصلا ً راهشان کج ِ کج است .
تنها خاصیتشان این است که " تنهایی هایت " را سه بُعدی می کنند
آن هم با High quality . Very
)
خدایا من دارم تاوان چی رو پس میدم؟؟؟؟
دیگه دارم کم می ارم!!!
دلم خیلی گرفته ...
اونقد که بعداز مدت ها اومدن به بلاگم
اصلا حس خوبی ندارم
این وبلاگ برام پر از خاطره های تلخه
پست هایی که الان پشیمونم از گذاشتنشون
نمی دونم شاید اشتباه میکنم
فقط خواستم با گفتنش یه خورده دردم کمتر شه
نمیدونم شاید من دیگه نیام این بلاگو بروز کنم
دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد
مگر او چه گناهي کرده که تنها شده
جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي
از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.
تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض
خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز
بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود
تنهايي مردو من تنها تر شدم....
گاهي وقتا منتظرم كه هر لحظه از خواب بيدار شم و يه نفس عميق بكشم براي زندگي كه همش يك
خواب بوده ...
واقعا احساس مي كنم مال اين دنيا نيستم و انگار حقيقت همينه .. نه من .. كه همه ..
همه چيز پوچ و بي معنيه .. همه ي داشته هايي كه هيچ اعتمادي بهشون نيست .. لحظه ها .. آدما ..
.. احساسها.. همه ي اين كره خاکی .. و تمام اين زندگي ..
واقعا ثبات رو درين زندگي براي من معني كنید ... كو ؟؟ ... كجا ؟؟ ..
حالا دیگه مي تونم بفهمم كه بايد دنبال چي باشم ... باید بفهمم كه هدفم هيچ كدوم ازين
ناپايدار ها نمي تونه باشه .. چون فايده نداره .. نه ؟؟؟
واقعا چي غير از خدا مي مونه ؟؟؟ .. به ثبات و پايداري چه چيزه ديگه اي غير از اون ميشه اعتماد كرد ؟؟
غير از اون ديگه كجا ميشه جاوداني رو معنا كرد ..؟؟
امروزو مي نويسم .. چون بايد برام بمونه .. امروز كه اون منو فرياد كرد .. امروز كه فرياد كرد از من
دور نشو ...
اون پيروز شد و من دوباره شكست خوردم .. امروز دوباره اون منو تو بازيه عشقمون شكست داد و به من
ثابت كرد كه واقعا دوسم داره .. و من با سري پر از ادعا هنوز حتي يك بار نتونستم بهش ثابت كنم كه
دوستش دارم .. و حتي يك بار هنوز نتونستم اين بازيرو ببرم ..
و من چقدر حقيرم ...
و او چقدر خداست ...

به نام تو بر میخیزم
در طلوع امیدی که ابدی است
سجاده ام رو به نورو وضو میگیرم با ایه های عشقت
وثانیه ها رنگ تو میشود....
ثانیه ها رنگ تو میشود....
و پرمیکشد دلم تا اوج بلند ترین قله مهرت...
اینجایم .....
اینجایم ابتدای راه تو....
اغاز راهی که انتهایش تو ایستاده ای
به صلابت بهشتی که وعده داده ای
ماه توست خدای من
ومن مهمان کوچک تو
و دلم میهمانه ی کوچک امید است
و صدایم سرشار از ربنا
ربنای من..
ربنای من پر واژه ... پر طنین میخواند ...
تا به عرش ....
تا به اسمان....
تا به خود تو....
رمضان امدی
اما من دلم گرفته
دورم ، خسته ام ، شکسته ام
کاش مرا هم می دیدی!!!!!
)
وقتي كه دلت گرفت، وقتي كه دلتنگ شدي...
وقتي ديدي هيچ كس نيست كه باورت كنه!
وقتي فهميدي كه حتی كسي نيست به حرفا و درد دلات گوش بده ..
وقتی که دیکه تحمل خودت رو هم نداری!!!!!!
وقتی که دیگه خسته ای از همه چیزو همه کس!
از این دنیای لعنتی!
از این ناپایدارها که هیچ اعتمادی بهشون نیست
وقتی دیگه به اینجات رسیده !!
.
.
.
فقط کافیه که یه نگاهی به اسمون خدا بندازی
فرقي نداره صبح باشه يا شب، آفتابي باشه يا ابري
فقط بهش نگاه كن !
چشاتو ببندو سعی کن تمرکز کنی
ناخوداگاه یه احساس ارامشی بهت دست میده که حاضر نیستی با هیچ احساس دیگه ای عوضش کنی
اصلا میری اون بالا بالاها
كنار مهربوني كه هر چه قدر هم پيشش بموني
راضي نمي شي كه ازش دل بكني
اگه اشكات جاري شد بي خيال... بذار ببارن
اون موقع است كه به آرامش واقعي رسيدي
اصلا بر میگردی سرجای اولت
دیگه مشکلات واست کوچیک میشه
یه چیزی رویادمون باشه:
هیچ وقت پیوند چشامونو با اسمون قطع نکنیم
به خودش سوگند اون بالا ها خبراییه ما غافلیم!
نمیدونم تا حالا این متودو امتحان کردی یا نه؟
معجزه میکنه!!!!
خدایا ! تو به من نزدیک هستی. طوری که وقتی از کینه دنیا و آدماش به کنجی پناه می برم ٬ این زمزمه اسم توست که به من آرامش میده ...و من از تو چقدر دورم که گاهی ٬ فریاد من به تو نمیرسه!!!
خواهش میکنم به این جمله اخری بیشتر توجه کنید
خیلی پر معنیه !!!!!!